خرید بک لینک
سرخوشان و سرکشان را عشق او بند و گشاست سرکشان را موکشان آن عشق در چنبر کشد بر حذر باید بدن گر چه حذر هم داد اوست آن حذر او داد کز بهر بچه مادر کشد 752 هم دلم ره می نماید هم دلم ره می زند هم دلم قلاب و هم دل سکه شه می زند هم دلم افغان کنان گوید که راه من زدند هم دل من راه عیاران ابله می زند هم دل من همچو شحنه طالب دزدان شده هم دل من همچو دزدان نیم شب ره می زند گه چو حکم حق دل من قصد سرها می کند گه چو مرغ سربریده الله الله می زند 753 هم لبان می فروشت باده را ارزان کند هم دو چشم شوخ مستت رطل را گردان کند هم جهان را نور بخشد آفتاب روی تو زهر را تریاق سازد کفر را ایمان کند هر که را در چشم آرد چشم او روشن شود هر که را از جان برآرد عرقه جانان کند چونک بر کرسی برآید پادشاه روح او چرخ را برهم دراند عرش را لرزان کند آنک از حاجت نظر دارد به کاسه هر کسی لطف او برگیرد و همکاسه سلطان کند 754 می خرامد آفتاب خوبرویان ره کنید روی ها را از جمال خوب او چون مه کنید مردگان کهنه را رویش دو صد جان می دهد عاشقان رفته را از روی او آگه کنید از کف آن هر دو ساقی چشم او و لعل او هر زمانی می خورید و هر زمانی خه کنید جانب صحرای رویش طرفه چاهی گفته اند قصد آن صحرا کنید و نیت آن چه کنید نک نشان روشنی در خیمه ها تابان شدست گوش اسبان را به سوی خیمه و خرگه کنید آستان خرگهش شد کهربای عاشقان عاشقان لاغر تن خود را چو برگ که کنید در خمار چشم مستش چشم ها روشن کنید وز برای چشم بد را ناله و آوه کنید شاه جان ها شمس تبریزیست و این دم آن اوست رخ بدو آرید و خود را جمله مات شه کنید 755 شاه ما از جمله شاهان پیش بود و بیش بود زانک شاهنشاه ما هم شاه و هم درویش بود شاه ما از پرده برجان چو خود را جلوه کرد جان ما بی خویش شد زیرا که شه بی خویش بود شاه ما از جان ما هم دور و هم نزدیک بود جان ما با شاه ما نزدیک و دوراندیش بود صاف او بی درد بود و راحتش بی درد بود گلشن بی خار بود و نوش او بی نیش بود یک صفت از لطف شه آن جا که پرده برگرفت آب و آتش صلح کرد و گرگ دایه میش بود جان مطلق شد ز نورش صورتی کو جان نداشت گشت قربان رهش آن کس که او بدکیش بود نیست می گفتیم اندر هست گفت آری بیا هست شد عالم از او موقوف یک آریش بود 756 علتی باشد که آن اندر بهاران بد شود گر زمستان بد بود اندر بهاران صد شود بر بهار جان فزا زنهار تو جرمی منه علت ناصور تو گر زانک گرگ و دد شود هر درخت و باغ را داده بهاران بخششی هر درخت تلخ و شیرین آنچ می ارزد شود ای برادر از رهی این یک سخن را گوش دار هر نباتی این نیرزد آنک چون سر زد شود از هزاران آب شهوت ناگهان آبی بود کز خمیرش صورت حسن و جمال و خد شود وانگه آن حسن و جمالان خرج گردد صد هزار تا یکی را خود از آن ها دولتی باشد شود نیکبختان در جهان بسیار آیند و روند لیک بر درگاه شمس الدین نباید رد شود هر که او یک سجده کردش گر چه کردش از نفاق در دو عالم عاقبت او خاصه ایزد شود از جفاها یاد ماور ای حریف باوفا زانک یاد آن جفاها در ره تو سد شود

برچسب: نویسنده: negin تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 13:49

صفحه بندی